"فـریـــاد"(قسمت اول)
1- حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود...
2-در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست، و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.
3- گفتم: ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
4- گفت: چند سال داری؟ گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام!
5- ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

ایستادگی را باید آموخت شمع های افتاده خاموش می میرند...